شنبه 8 آبان 1395 / 12:20|کد خبر : 2353|گروه : فرهنگی

نامه سرگشاده هنرمند کامیارانی؛

سرپناه موریانه خورده هنر را به دست هنرمندان دهید تا طرحی نو دراندازند

سرپناه موریانه خورده هنر را به دست هنرمندان دهید تا طرحی نو دراندازند

نمایش های ما باید برای اجرا هفت خان شهرستان و استان را به دوش گیرد واز هزاران کارشناس نمایشی حرف بشنود و در آخر یا بتواند اجرا کند یا نتواند، که البته بیشتر دومی برایشان رقم می خورد.

به گزارش شاهوخبر؛ وضعیت فرهنگ و هنر کردستان به حدی بغرنج است که هر روزه فریاد و نوایی از هنرمندان و فرهیختگان ادب و فرهنگ این دیار بر صفحه جراید و رسانه ها نقش می بندد، اما ظاهرا دست اندرکاران فرهنگی گوش خود را با پنبه پر کرده اند که نشنوند و یا خویش را به خواب زده که روی سرخ شده از سیلی هنر و فرهنگ را نبینند و بیشتر از این شرمنده مردمان بافرهنگ کردستان نشوند؛ «هیوا شاه ویسی» که عمری خاک صحنه را به گلو کشیده و برای تأتر و نمایش این دیار موی سر سپید کرده، در نامه ای به «جلال قلعه شاخانی»معاون فرهنگی اداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی کردستان خواستار توجه به خواسته های گروه های نمایشی شده و از سیاست دست و پاگیر این اداره کل در صدور مجوز برای اجرای نمایش ها گله کرده است؛ در ادامه متن کامل این نامه می آید:

سلام بزرگ مرد من...؛ به راستی دیگر ظلم روا می کنی به من، که خود را زمن پنهان می کنی. من به درک...! اما دیگر وقت آن رسیده که اندیشه کنی، بچه های نمایش کامیاران را، آنانی که با همه چیزهایی که داشتند ونداشتند، ساخته اند. اما سرپناه موریانه خورده شان را به دست خودشان دهید تا بسازند وطرحی نو دراندازند.

چرا نمایش های ما باید برای اجرا هفت خان شهرستان و استان را به دوش گیرد واز هزاران کارشناس نمایشی حرف بشنود و در آخر یا بتواند اجرا کند یا نتواند، که البته بیشتر دومی برایشان رقم می خورد. ای عزیز مردسال های دور، کاربچه ها اگرهم ضعیف باشد بگذار ادامه دهند، خنجر« نه نمی شود» را به گلویشان نگذارید؛  جمله معروف «بسیار سفرکرد تا پخته شود خامی» که یادت مانده است.

نمایش های شهرمان چوب نالایقی ها را می خورند، بگذار کار کنند اگرهم ضعیف باشند...؛ یک کار...چند کار...، ضعیف...، بالاخره قوی می شوند...؛ گوش ندادید. حال نمایش های شهرکامیاران همه بی سرپناهند...، بی کس و وامانده اند که کار کنند یا نکنند... .

بودن یانبودن ...

به یاد داری چه رنج ها ومشقت ها کشیده شد تا این کشتی طوفان زده تکانی بخورد، که نخورد؛ چند جشنواره داخلی ویک جشنواره استانی نویدی بود برای بازگشت بیمارمان که درکُما بسر می برد.آری کُما...،کُمای باورنداشتن به کارهم، همین بچه ها...، همین بچه هایی که در سالیان نه چندان دور حتی جشنواره منطقه ای وکشوری وبین المللی را به خود دیده بودند وحال این گونه، چون یلان به خاک افتاده، درکُما به سر می برند؟! توکوشیدی...، اماعمر کاریت قد نداد و رفتی؛ رفتنی ازجنس یاس برای ما؛ ازجنس ناامیدی.. ..

شایسته است که فرزندان این دیار به جایگاه برحق خود می رسند؛ حال ای شایسته فرزند این دیار، فرزند کامیاران، نوبتی هم باشد این بار نوبت شکستن قفل در انجمن نمایش ودیگر انجمن هاست که از حالت متروکه ای خود بیرون آیند وجانی دیگر به خود بگیرند؛ آری این کار نیمه تمام  توست.دیگر نمی خواهم ببیتم روزی این چنین را برسردر انجمن نمایش شهرم، که قفلی ازسکوت برلبش خورده باشد به بزرگی زنجیره کوه های زاگرس.

آری، اما بماندم این بود

ماهم حاشیه بسیار رفتیم و بستیم  به کمر هم؛آن روز جلسه هیچ وقت یادم نمی رود که شیرینی قندان باعث شکستنش گشت؛ چندی مدارا تا شاید کلامی ازصلح درآید، اما هرکداممان انجمن را ارث پدریمان می دانستیم. همانند شعر «ماموستا هیمن» که برادران بعد از مرگ پدر چگونه اموال اورا بین هم تقسیم  کنند.اما ما هم به جای نمایش ،به فکر نمایش دادن خود بودیم وهرگز ازخود نپرسیدیم که کجاست آن 10 گروه فعال انجمن که هرساله باید جشنواره داخلی برگزار می کردیم تایک گروه به جشنواره استان برود....؟!

کجاست آن کلاس های بازیگری...،نمایشنامه نویسی...،کارگردانی، که اساتید می آمدندو می آموختند درس زندگی روی صحنه را...؟! کجاست جشنواره داخلی، نمایشنامه نویسی، شهدای هنرمند، نمایشنامه نویسانمان کجایند...؟! وکجایند بازیگران وکارگردانانمان ...؟! کو وکجایند دفتردارهای انجمن که آمدند جای خالی یکی دیگر را پرکنند و ثوابی ببرند وبه گفته خودشان کباب نیزگشتن و... .

آری؛ ماهم قصوراتی داشته ایم، اما چرابایدآنقدر به طول انجامد که آشفتگی به بار آید، نمایش ها به تیروتارهم بزنند وهیچی نماند جزآه وافسوس... . کاربه قشون وقشون کشی بکشد که فلان کارمند چپ نگاه کرد، فلان کارمند راست؛ فلان گروه ال کرد، فلان گروه بل؛ تا تخم کینه توزی،بغض ونفرت در دلهایمان پاشیده شود و این چنین دیالوگ هایی را دیکته کنیم روی سن مقدس نمایش...؟! چه باقی مانده قهرمان من از این شعر ماندگار و نمایشنامه ای فلسفی که در طوفان سفسطه سوخت وبه خاکسترتبدیل شد...؟!

بایدم اندیشید این تراژدی غمبار را....

بیندیش...؛ اینبار خوب بیندیش که به اندیشه تو ایمان دارم و می دانم تو همان ناجی هستی که این دریازدگان را به ساحل مرادشان برسانی؛ ازتو انتظارم این است و نه غیرآن. تمام دنیای آنشلی بابا لنگ دراز این بود که امید را بشارت می داد به آنه، چه می دانی از دل من که تو همانی برایم؛ .پس بیا وما را بیاب و اندیشه ای کن دیگر... . نمایش های شهرم نمی توانند هفت خان تاییدیه نمایش را از استان بگیرند، ما خود می توانیم بیل که به کمر مان نخورده از نو آغاز می کنیم ، آغازی دوباره همان چیزی که توآن وقت خواستی و نشد...بسم الله.

هیواشاه ویسی- خدمتگزار نمایش کامیاران

انتهای پیام/ف

لینک کوتاه: https://goo.gl/wiyWXK



برچسب ها :

نامه سرگشاده هنرمندکامیارانیهیواشاویسیخاک صحنههفت خان صدورمجوزنمایشجلال قلعه شاخانیهنرمندان کردستانطرح نوکارشناس نمایش

نظرات کاربران :

حسام مهدی [شنبه 8 آبان 1395 | 13:10] پاسخ

سپاس و ڕێز بۆ کاک هیوای به ڕێز، ئومیدم هه س که به رپرسانی پارێزگا ئه م ده نگی ئێوه بژنه ڤن، ئه گه ر بژنه ڤن

دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نام *
 

کد امنیتی
 
   
Shahokhabar Telegran Channel
آخرین اخبار
پربازدیدترین های یک ماه اخیر

ADS In Website

ADS In Website

ADS In Website

ADS In Website

ADS In Website

ADS In Website

ADS In Website

ADS In Website

ADS In Website

ADS In Website